باید بنویسم که بمونه!
شاید سالی به سال امسال دیگه دلخوریش بر طرف بشه!
یکی از شب های بد...۱۵ تیر ۱ دروغ به تعداد دروغ گفتنم زیاد شد...واسه خاطر چشمام!!(جوابی نداشتم!)![]()
پ ن: کسی نمیدونه جریان چیه...پس لطفا شما هم به روی خودت نیار!!
پ ن ۲:منم به روی خودم نیاوردم!
پ ن ۳:الف...با کسی آشنا شدم هم فامیلی با تو!![]()
...
...گریه امانش نداد ...فریاد می زد...خدا را صدا می زد؟!...نمیدانم...چه در گفته هایش مرا دگرگون کرده بود؟!
احساسم او را یاری نمی کرد...فکرم گویی همراهش بود و به جای چشمانم اشک می ریخت...تمام احساسم
هیچ بود و تمام احساسش در کلامش...!تمام فکرم پر بود از احساسی که...شاید نمی توانستم آن را بروز
دهم...
کمی مکث کرد...نگاهی عمیق به آسمان او را در خلسه ای فرو برد که تا شب ، با حسرت هرزگاهی به او می
نگریستم و هرزگاهی به ستاره ای در آسمان ِ آن شب که به او چشمک می زد...چه رازی در آن ستاره بود و چه
حرفی در نگاه او...نمیدانم،که صبح،بعد از طلوع،با لبخندی به من نگریست و سرمست و سرشار از حسی نو آوازی
را زیر لب زمزمه می کرد...
پ ن ۱: قسمتی از متن بالا رو تایپ کردم و متن بالا کامل نیست.
پ ن ۲: از حالت بگو ا.ب...
پ ن ۳: اگر ز کوی تو بویی به من رساند باد/به مژده جان و جهان را به باد خواهم داد/نه در برابر چشمی،غایب از نظری/نه یاد می کنی از من و نه می روی از یاد...
پ ن ۴: این ...(یک فیلسوف است از آوردن نامش پرهیز دارم)! به گمان بد مخمان را تعطیل کرده ،از وسط درس، چطور یادش می افتم بماند !راستی سرم حسابی کلاه رفت برای کنسرت استاد لطفی!؟!؟!؟نه؟!؟!
حیف باشد!!![]()
![]()
پ ن : ممنون ...بهش احتیاج داشتم...!
ممنون..ممنون..ممنون.
پ ن ۲ : نمیدونم نطقم باز شده یا نه..اما خوبم...و دوست دارم که خوب باشم...کلی حرف دارم...ولی به شما چه!نه؟!![]()
![]()
![]()
![]()
در کوچه باد می آید
کلاغ های منفرد انزوا
در باغ های پیر کسالت می چرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقییییییییییییییییری دارد
حوصله ادبیاتی حرفیدن رو ندارم...اگه به کسی بر میخوره که چرا دستور زبان فارسی رو رعایت نکردم..نخونه!
اول حرفام با لبخند شروع کردم که نگید چه عصبی...![]()
خب...ممم...چی بگم!؟
اوهوم...از سامان،رضا،Lord،دخترک،...و بقیه... قبل از هر حرفی معذرت خواهی میکنم که اگر مطلب هاشون رو میخونم ولی نظر نمیدم...حرفامم دیگه مثل خودم تموم شدن...!
میشه فریاد زد و رفت تا ته دددرررددد!؟ستار خونده بود؟!شعرش از کی بود؟
یادم نیست...تا حالا شده بخوای تنها باشی یه جا...بعد بشینی فکر کنی...اما ندونی به چی؟!
خب حالا که شده، به من چه...!
یادمه یه بار به "زندگی بدون..."این حرف رو زده بودم...نه؟!؟
پ.ن: آخه به تو چه که من کجا تحصیل میکنم؟!تو که لالایی بلدی واسه بچه های خودت خوابت می برد...ای بابا!
پ.ن ۲: کلمه ها از زندگی ما عقب هستند. تو همیشه از آن چه من از تو انتظار داشتم جلوتر بودی. تو همیشه غیر منتظره بودی."بوبن"
پ.ن ۳: امیدوارم قلبم بی آن که ترک بخورد،تاب بیاورد."بوبن"
امیدوارم...![]()
راستی در مورد پست آخرت سامان (تأملاتی در باب نیهیلیسم)...چقدر حرف تو ذهنمه...ولی نمیچرخه...
میخونم مطلب هاتون رو...شاید دوباره یه روزی نطقم باز شد...!![]()
دیگر این روزها کسی مانند سهراب نمیپرسد خانه ی دوست کجاست؟چه بسا دیگر در پشت دریاها شهری نیست...و آن مرغ مهاجر، در راه قاصدکی نمی بیند...و من اینجا بر روی صندلی ام لمیده ام و به این فکر میکنم که آیا بازهم به قول فروغ باید پرواز را به خاطر بسپارم؟! و در آرزوی پروازی دیگر باشم؟! ، به ترسش می اندیشم ، ترس این زن چه آشناست... و آن وقت به یاد شاملو که میگوید : "هراس من باری از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از آزادی مردم افزون باشد"... اشک در چشمانم حلقه می زند...! و باز هم به یاد شوخی سنگینی که محیط با سهراب کرد نیشخندی می زنم..و به یاد اخوان و قاصدک...به عالم حافظ می روم...! و ساعت ها در آن عالم می مانم و با لمس کلاویه ها اشکم سرازیر می شود !و بعد که آروم میشوم به یاد نیچه که میگوید اگر میخواهی خوب بخوابی بیدار باش ...لبخندی بر روی لبانم می نشیند! که آیا من بیدارم یا خواب؟!
پ ن : فروشد و فراشد از دیدگاه نیچه رو میشه برام توضیح بدی؟!![]()
پ ن : متوجه زلزله شدید؟! همین الان!
به قول ناصر خسرو : از ماست که بر ماست.
چرا بعضی افراد این مکان را بیشتر از یک دنیای مجازی میدانند؟ و به خاطر لینک کردن یکدیگر زمین را به آسمان و آسمان را به زمین می دوزند؟ و ندیده و نشناخته به دیگران توهین می کنند و آنان را بی فرهنگ می نامند؟
...بعد از حذف دو تا از بلاگ هام و نادیده گرفتن بلاگی دیگر ، این قدر ادعا ندارم که بعضی از افراد بعد از حذف...ای بابا ، این دنیا همین است...مجازی!
آیا این افراد به اصطلاح با فرهنگ از خود پرسیده اند که چرا فقط به علت یک لینک بی ارزش به دیگری صفات ناپسندی را می دهند و خود را مبرا از هر گناهی می دانند ؟
جالب است که این افراد خود را روشن فکر تلقی می کنند ...!
و هر حرفی را به خود می گیرند و گمان می کنند که منظور تمام حرف ها به آنان بر می گردد...!
به هر حال ، چند روز پیش خانومی را لینک کردم که مایل نبودند کسی لینکشون کنه ولی همانطور که در "من کیستم ؟" توضیح داده ام ...من به خاطر راحتی کار دیگران را لینک می کنم...و میلی ندارم کسی در favoritam باشد...و از آنجا که روی دنده ی لج افتاده ام تا ثابت کنم کسی حق ندارد به دیگران توهین کند آن هم ندیده و نشناخته ...این لینک را با عدم تمایل در لینکدونی نگه میدارم...!
فرهنگ بلاگ نویسی در این است که اول بخوانیم و بعد بنویسیم...!!!به این طریق احترام به دوستان بلاگی هم فراموش نمی شود.
با اینکه احترام زیادی برای آن همسایه ی بلاگی قائلم ...اما، متاسفانه هرگز لینکشون را پاک نخواهم کرد...با اینکه حتی دیگر تمایلی هم ندارم که...
آخه مگه انسان ها چی هستند که اینقدر ..هه..ای بابا! ما هم هی می خواهیم ...به قول یکی از رفقای بلاگی متحول شویم...نمی گذارند..این آدمک های تازه به بلاگ رسیده...!!!
بر حسب عصبانیت این یک بار چهار دیواری ، اختیاری.
پ ن : جالب است در این زمونه بعضی افراد فکر می کنند همه بهشان زور میکنند و آنان مظلومانی بی گناهند...اما غافل از اینکه خودشان حرفی را به زور می خواهند به دیگران بقبولانند...!!!
گفت : نخریدند...تمام شد...!
"دکتر علی شریعتی"
مممم...خب دلم برای بلاگستان تنگ شده بود...برای دوستای بلاگیم ...کلکل های قدیمی با نیمه ی ماه...خوندن پستهای بچه ها...دلم تنگه برای الی...رفتنش ناگهانی بود...داشتم کامنت های قبلی رو میخوندم...کامنت حسام واسم واقعاً آروم کننده بود تو زمانی که همه باهام افتاده بودن رو دنده ی لج...البته اون موقع نیمه ی ماهم حرفی زد به حمایت از من ولی با حرفش حال نکردم..شاید واسه اینکه یه جور کنایه به یکی از دوستان بود...بلاگ سامان ، بلاگی که همیشه دوسش داشتمو وقتی میخواستم بلاگشو ببندم یه خنده ی محوی گوشه ی لبم بود......آخ آخ آخ امان از دست پست های dxdt که همیشه بعد از یه روز فکر کردن و چند بار خوندن تازه یه چیزایی دستگیرم میشد...
ولی با این حال بازم دوست داشتم پستاشو...پست های Lord هم که دیگه توووپ بود...نمیدونم رعایت حال مارو میکرد باز زیاد مثل dxdt سخت نمینوشت...به هر حال دستش درد نکنه... دیگه...ممم...فعلا ْ همینقدر بسه...زیادی حرف زدم دیگه!![]()
falling up
I tripped on my shoelace
And I fell up
up to the roof tops
up over the town
up past the tree tops
up over the mountains
up where the colors
Blend into the sounds
but it got me so dizzy
When I looked around
I got sick to my stomach
And I threw down
سقوط به بالا
بند کفشم گیر کرد به پاها ،سقوط کردم به بالا...رو،پشت بام ها ،بالای شهرها،از روی درخت ها ، تا روی کوه ها ، جایی که رنگ ها ، قاطی میشوند با صداها . سرم گیج رفت ، وقتی نگاه کردم به دور و برها ، حالم به هم خورد در جا ، بعدش هم آوردم بالا. "شل سیلور استاین"