تبليغاتX
و اینک من ؛شاید خودم
خودت و شاید تو
شنبه ۱۵ تیر(اولین جلسه ی...)!و شب قبلش ۱۴ تیر...

باید بنویسم که بمونه!

شاید سالی به سال امسال دیگه دلخوریش بر طرف بشه!

یکی از شب های بد...۱۵ تیر ۱ دروغ به تعداد دروغ گفتنم زیاد شد...واسه خاطر چشمام!!(جوابی نداشتم!)

پ ن: کسی نمیدونه جریان چیه...پس لطفا شما هم به روی خودت نیار!!

پ ن ۲:منم به روی خودم نیاوردم!

پ ن ۳:الف...با کسی آشنا شدم هم فامیلی با تو!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 18:47  توسط شاید آدمم 

...

...گریه امانش نداد ...فریاد می زد...خدا را صدا می زد؟!...نمیدانم...چه در گفته هایش مرا دگرگون کرده بود؟!

 

احساسم او را یاری نمی کرد...فکرم گویی همراهش بود و به جای چشمانم اشک می ریخت...تمام احساسم

هیچ بود و تمام احساسش در کلامش...!تمام فکرم پر بود از احساسی که...شاید نمی توانستم آن را بروز

دهم...

 

کمی مکث کرد...نگاهی عمیق به آسمان او را در خلسه ای فرو برد که تا شب ، با حسرت هرزگاهی به او می

نگریستم و هرزگاهی به ستاره ای در آسمان ِ آن شب که به او چشمک می زد...چه رازی در آن ستاره بود و چه

حرفی در نگاه او...نمیدانم،که صبح،بعد از طلوع،با لبخندی به من نگریست و سرمست و سرشار از حسی نو آوازی

را زیر لب زمزمه می کرد...

 

پ ن ۱: قسمتی از متن بالا رو تایپ کردم و متن بالا کامل نیست.

پ ن ۲: از حالت بگو ا.ب...

پ ن ۳: اگر ز کوی تو بویی به من رساند باد/به مژده جان و جهان را به باد خواهم داد/نه در برابر چشمی،غایب از نظری/نه یاد می کنی از من و نه می روی از یاد...

پ ن ۴: این ...(یک فیلسوف است از آوردن نامش پرهیز دارم)! به گمان بد مخمان را تعطیل کرده ،از وسط درس، چطور یادش می افتم بماند !راستی سرم حسابی کلاه رفت برای کنسرت استاد لطفی!؟!؟!؟نه؟!؟!حیف باشد!!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 16:57  توسط شاید آدمم  | 
به خیر نمی گذرد حتی اصلاً نمی گذرد چرا که همیشه چیزی تمام می شود نادیده به خود گرفته و در مست رویش هر اتفاقی که می خواهد برای خودش می افتد دست ها با حالتی رقابتی در جیب هایش آرام نمی گیرد جالب این که وقتی می ایستد قلبش خود به خود دچار فراموشی شده و حتی خرده کاغذ های شناسنامه اش دیگر دلیلی ندارند تا بر شناختن اش تاکید کنند این جا هر چیزی در مقایسه با دیگران دچار فاصله شده شاید برای همین است که سعی می کند در وسط تمام خیابان ها به خودش پشت کند و در یک تغییر مسیر ناگهانی تمام خصومت ...هایی که از پشت به او نزدیک می شوند را غافل گیر کند .دوباره از سر سر انجام این ماجرا حالتی نا مطمئن به خود گرفته نمی تواند تحمل کند . و یا حتی زبان گاز بگیرد تلفیقی از دود مه گرفته و هر چشم اش در هر بار باز شدن چند بار بسته می شود نمی خواهد ادامه دهد از جای بر می خیزد چهره ی تمام خدایان را یک به یک فریاد می زند( توضیح این که از ارتعاش صدایش اشکال نا متعادلی (از هوا در هوا شکل گرفته بود .و احساس می کند به فجیع ترین حالت ممکن بازی مساوی به پایان رسید.

 

پ ن : ممنون ...بهش احتیاج داشتم...!ممنون..ممنون..ممنون.

پ ن ۲ : نمیدونم نطقم باز شده یا نه..اما خوبم...و دوست دارم که خوب باشم...کلی حرف دارم...ولی به شما چه!نه؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 22:25  توسط شاید آدمم  | 

در کوچه باد می آید
کلاغ های منفرد انزوا
در باغ های پیر کسالت می چرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقییییییییییییییییری دارد

 

حوصله ادبیاتی حرفیدن رو ندارم...اگه به کسی بر میخوره که چرا دستور زبان فارسی رو رعایت نکردم..نخونه!

اول حرفام با لبخند شروع کردم که نگید چه عصبی...

خب...ممم...چی بگم!؟

اوهوم...از سامان،رضا،Lord،دخترک،...و بقیه... قبل از هر حرفی معذرت خواهی میکنم که اگر مطلب هاشون رو میخونم ولی نظر نمیدم...حرفامم دیگه مثل خودم تموم شدن...!

میشه فریاد زد و رفت تا ته دددرررددد!؟ستار خونده بود؟!شعرش از کی بود؟یادم نیست...تا حالا شده بخوای تنها باشی یه جا...بعد بشینی فکر کنی...اما ندونی به چی؟!

خب حالا که شده، به من چه...!

یادمه یه بار به "زندگی بدون..."این حرف رو زده بودم...نه؟!؟

 

 پ.ن: آخه به تو چه که من کجا تحصیل میکنم؟!تو که لالایی بلدی واسه بچه های خودت خوابت می برد...ای بابا!

پ.ن ۲: کلمه ها از زندگی ما عقب هستند. تو همیشه از آن چه من از تو انتظار داشتم جلوتر بودی. تو همیشه غیر منتظره بودی."بوبن"

پ.ن ۳: امیدوارم قلبم بی آن که ترک بخورد،تاب بیاورد."بوبن"

امیدوارم...

 

راستی در مورد پست آخرت سامان (تأملاتی در باب نیهیلیسم)...چقدر حرف تو ذهنمه...ولی نمیچرخه...

میخونم مطلب هاتون رو...شاید دوباره یه روزی نطقم باز شد...!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 14:59  توسط شاید آدمم  | 

دیگر این روزها کسی مانند سهراب نمیپرسد خانه ی دوست کجاست؟چه بسا دیگر در پشت دریاها شهری نیست...و آن مرغ مهاجر، در راه قاصدکی نمی بیند...و من اینجا بر روی صندلی ام لمیده ام و به این فکر میکنم که آیا بازهم به قول فروغ باید پرواز را به خاطر بسپارم؟! و در آرزوی پروازی دیگر باشم؟! ، به ترسش می اندیشم ، ترس این زن چه آشناست... و آن وقت به یاد شاملو که میگوید : "هراس من باری از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از آزادی مردم افزون باشد"... اشک در چشمانم حلقه می زند...! و باز هم به یاد شوخی سنگینی که محیط با سهراب کرد نیشخندی می زنم..و به یاد اخوان و قاصدک...به عالم حافظ می روم...! و ساعت ها در آن عالم می مانم و با لمس کلاویه ها اشکم سرازیر می شود !و بعد که آروم میشوم به یاد نیچه که میگوید اگر میخواهی خوب بخوابی بیدار باش ...لبخندی بر روی لبانم می نشیند! که آیا من بیدارم یا خواب؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 16:1  توسط شاید آدمم  | 
در چه موردی آپ کنم مورد پسند واقع میشه!؟میخوام بدونم...میشه تو بهم بگی!؟

پ ن : فروشد و فراشد از دیدگاه نیچه رو میشه برام توضیح بدی؟!

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 14:43  توسط شاید آدمم  | 
شاید آدمم ، چون تا به حال انسانی ندیدم..تعریف انسانم که واقعاً جای بحث داره...ببین آدمک...تو انسان نیستی!!!اینو میدونم...اما فقط یه چیز اسم بلاگ من از خیلی وقت پیش این بوده...حداقل اینو همه ی دوستان بلاگی میدونند...!

پ ن : متوجه زلزله شدید؟! همین الان!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 17:43  توسط شاید آدمم  | 

به قول ناصر خسرو : از ماست که بر ماست.

چرا بعضی افراد این مکان را بیشتر از یک دنیای مجازی میدانند؟ و به خاطر لینک کردن یکدیگر زمین را به آسمان و آسمان را به زمین می دوزند؟ و ندیده و نشناخته به دیگران توهین می کنند و آنان را بی فرهنگ می نامند؟

...بعد از حذف دو تا از بلاگ هام و نادیده گرفتن بلاگی دیگر ، این قدر ادعا ندارم که بعضی از افراد بعد از حذف...ای بابا ، این دنیا همین است...مجازی!

آیا این افراد به اصطلاح با فرهنگ از خود پرسیده اند که چرا فقط به علت یک لینک بی ارزش به دیگری صفات ناپسندی را می دهند و خود را مبرا از هر گناهی می دانند ؟

جالب است که این افراد خود را روشن فکر تلقی می کنند ...!

و هر حرفی را به خود می گیرند و گمان می کنند که منظور تمام حرف ها به آنان بر می گردد...!

به هر حال ، چند روز پیش خانومی را لینک کردم که مایل نبودند کسی لینکشون کنه ولی همانطور که در "من کیستم ؟" توضیح داده ام ...من به خاطر راحتی کار دیگران را لینک می کنم...و میلی ندارم کسی در favoritam باشد...و از آنجا که روی دنده ی لج افتاده ام تا ثابت کنم کسی حق ندارد به دیگران توهین کند آن هم ندیده و نشناخته ...این لینک را با عدم تمایل در لینکدونی نگه میدارم...!

فرهنگ بلاگ نویسی در این است که اول بخوانیم و بعد بنویسیم...!!!به این طریق احترام به دوستان بلاگی هم فراموش نمی شود.

با اینکه احترام زیادی برای آن همسایه ی بلاگی قائلم ...اما، متاسفانه هرگز لینکشون را پاک نخواهم کرد...با اینکه حتی دیگر تمایلی هم ندارم که...

آخه مگه انسان ها چی هستند که اینقدر ..هه..ای بابا! ما هم هی می خواهیم ...به قول یکی از رفقای بلاگی متحول شویم...نمی گذارند..این آدمک های تازه به بلاگ رسیده...!!!

بر حسب عصبانیت این یک بار چهار دیواری ، اختیاری.

پ ن : جالب است در این زمونه بعضی افراد فکر می کنند همه بهشان زور میکنند و آنان مظلومانی بی گناهند...اما غافل از اینکه خودشان حرفی را به زور می خواهند به دیگران بقبولانند...!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 18:32  توسط شاید آدمم  | 
...زندگی داستان مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند : فروختی؟

گفت : نخریدند...تمام شد...!

"دکتر علی شریعتی"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 16:34  توسط شاید آدمم  | 
سلام

مممم...خب دلم برای بلاگستان تنگ شده بود...برای دوستای بلاگیم ...کلکل های قدیمی با نیمه ی ماه...خوندن پستهای بچه ها...دلم تنگه برای الی...رفتنش ناگهانی بود...داشتم کامنت های قبلی رو میخوندم...کامنت حسام واسم واقعاً آروم کننده بود تو زمانی که همه باهام افتاده بودن رو دنده ی لج...البته اون موقع نیمه ی ماهم حرفی زد به حمایت از من ولی با حرفش حال نکردم..شاید واسه اینکه یه جور کنایه به یکی از دوستان بود...بلاگ سامان ، بلاگی که همیشه دوسش داشتمو وقتی میخواستم بلاگشو ببندم یه خنده ی محوی گوشه ی لبم بود......آخ آخ آخ امان از دست پست های dxdt که همیشه بعد از یه روز فکر کردن و چند بار خوندن تازه یه چیزایی دستگیرم میشد...ولی با این حال بازم دوست داشتم پستاشو...پست های Lord هم که دیگه توووپ بود...نمیدونم رعایت حال مارو میکرد باز زیاد مثل dxdt سخت نمینوشت...به هر حال دستش درد نکنه... دیگه...ممم...فعلا ْ همینقدر بسه...زیادی حرف زدم دیگه!

falling up

I tripped on my shoelace

And I fell up

up to the roof tops

up over the town

up past the tree tops

up over the mountains

up where the colors

Blend into the sounds

but it got me so dizzy

When I looked around

I got sick to my stomach

And I threw down

سقوط به بالا

بند کفشم گیر کرد به پاها ،سقوط کردم به بالا...رو،پشت بام ها ،بالای شهرها،از روی درخت ها ، تا روی کوه ها ، جایی که رنگ ها ، قاطی میشوند با صداها . سرم گیج رفت ، وقتی نگاه کردم به دور و برها ، حالم به هم خورد در جا ، بعدش هم آوردم بالا. "شل سیلور استاین"

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 11:56  توسط شاید آدمم  |