وای خدای من ....نه...دیگه تحمل ندارم...آخه چرا؟...من دارم من رو هم گم میکنم....داشتم دنبال ِ خودم میگشتم...امّا...وای نه...مگه میشه؟...خودش بود؟...اون اسم...اون شماره... نه ...
دایی... یا فردا یا هیچ وقت... بابا... خاطرات... عروسی... منم نمیتونم تو رو در خاطرم داشته باشم.... مامان... دانشگاه... شب... گلدون... تلفن.... ساعت 2:30 بامداد.... سفر... جدایی...امسال ...دیدار ...بحث ... آهنگ... گریه... شاملو... فروغ... ایبسن... تصادف... دیدن رنگ ها امّا تشخیص ندادن اونا....
خدااااا بسه آخه دیگه چقدر؟... من هنوز منو دارم نذار اونم گمش کنم... دیگه بسمه....این چرت و پرتایی هم که میگم زیاد بهشون توجّه نکن...خودت میدونی که....
جملاتی که باعث ِ آرامشم شد....جملاتی بود که از کتابِ کرگدن اثر ِ اوژن یونسکو خوندم:
تو خودت را مرکز عالم ِ خلقت تصوّر میکنی. خیال میکنی هر بلایی که بیاید شخصا ً سر ِ تو آمده !
تو که هدف ِ تمام ِ بلاهای ِ دنیا نیستی!هر چی بود تا حدودی منو آروم کرد....
یادمه یکی از دوستان قدیم خیلی وقت پیش در وبلاگش نوشته بود که گاهی دلم واسه خودم تنگ میشه....حالام من دلم واسه خودم تنگ شده...
مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد.و من سال ها مذهبي ماندم، بي آنكه خدايي داشته باشم... ![]()
سهراب سپهري
بازم مثل ِ خر نشستم دارم گریه میکنم ....که چی؟...که اینکه دل شکستم....دل ِ کی؟....دیگه این به خودم مربوطه....این حس آشغالی که نمیذاره واسه یه دفعه هم که شده غرورمو بذارم کنار....عذابم میده...خداااااااااااا
راستی خواهشاً دوباره نصیحت کردناتون رو شروع نکنین که دل شکستن گناهه و از این چیزا باشه؟...خودم ختم ِ این حرفام... پس بیخیالش...
حس نمیدونم هم حس خوبیه واسم....
ن.م.ی.د.و.ن.م.
از مرگ...
هرگز از مرگ نهراسيدم
اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری از مردن در سرزمينی است
که مزد گور کن
از آزادی آدمی
افزون باشد.
جستن
يافتن
و آنگاه
به اختيار برگزیدن
و از خویشتن خويش
بارويی پی افکندن...
اگر مرگ را از اين همه ارزشی بيشتر باشد
حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم
شاملو
بايد پياده مي شدم و دنبال سياهي مي رفتم
بايد مي دونستم چيزي كه باعث بهت من شده بود ...چي بود ...
ولي انگار دير شده بود !!!
.....
در برابر سکوت تو هم سکوت کن! باشه؟ ![]()
آدمای اینجا برای من فقط ۵۰۰ تومن می ارزن!
.....
آخه آدم چقدر میتونه مغزش فاسد شده باشه که اینو بگه....
![]()
شده ماجرای روباه و شازده کوچولو!
بابا جون ولم کنین از همتون خسته شدم...یه کم میخوام به فکر ِ من باشم...پا به پای ِ گریه هاتون اشک ریختم چی شد آخرش؟به جز 1-2 نفر بقیتون چه کار کردین...من رو با من تنها گذاشتین...حداقل نگفتین راهی جلو پام بذارین که زودتر به خودم برسم...دیگه میخوام از من و تو و خودم و خودت کمتر بگم که فکر نکنین این چیزای ِ فاسد شده همش تکراریه...
بابا من به آخر ِ خطی رسیدم که تازه اول ِ یه خط ّ ِ دیگست...میفهمین؟ .... دست از سرم بردارین...منو به حال ِ من(خودم) بذارین... حالا که کاری کردین که خودمو گم کنم تازه اومدین و دل میسوزونین؟ آره؟ من به ترحّم ِ هیچ کدومتون احتیاجی ندارم...کمکتون هم نمیخوام... سرد و گرم ِ دنیا رو هم به اندازه ی سنم چشیدم و چیزای ِ زیادی هم عایدم شده... اما نمیدونم باز چرا تا یکیو میبینم غصّه داره ...غصّه میخورم...تا یکیو میبینم که داره اشک میریزه نمیذارم احساس ِ تنهایی کنه و پا به پاش اشک میریزم.... فکر نکردین منم شاید آدمم؟... هان؟...فکر نکردین؟...چرا حالا همتون ساکت شدین؟ حالا که منو به ابتدای ِ یه من ِ دیگه رسوندین صداهاتونو خفه کردین تو گلو که چی بشه؟...آخ خدااااا....
خستم ...
از این رگبار ِ احساسات
از این طغیان ِ بی مفهوم و بی مقدار
از این سر در گمی ِ من...
در پی ِ تکرار
آری تکرار ...
و چه تکرار ِ بیهوده ای...
برای ِ خود شدن...
پ.ن :من که گفتم دنبال ِ خودمم....پس انتخابمو کردم!!!
چیزی که همیشه منو تشویق به نوشتن کرده حسی بوده که بین ِ نوشتن و گفتن داشتم! من مینوسم تا خودمو پیدا کنم...خودی که شاید خیلی وقته مرده...و این منم... منی که خودمو گم کردم... قبل ِ هر چیزیم باید بگم چیزایی که اینجا مینویسم واسه منه... قصدم هم جلب ِ توجه وبه تحریک انداختن ِ احساسات نیست هر چی هم دلم بخواد میگم کارت ِ دعوتم واسه کسی نفرستادم هر کیم خوشش نیومد میتونه بدون ِ معطلی اون × بالا سمت راست رو بزنه
...
همیشه یکی بوده که به دنبال ِ کشف ِ نا شناخته ها میگشته اما چرا من که به خودم اینقدر نزدیکم نتونستم خودمو پیدا کنم؟کسایی بودن مثل ِ ارسطو که پرسیدن چرا باران می بارد؟ اما چرا کسی هیچ وقت نیومد از من بپرسه که چرا بارش ِ اشکات تا صبح تمومی نداشتن؟...من نه عاشقم نه .....نمیدونم اصلا ً چرا جدیدا ً اکثر ِ وبلاگ ها مضمونش شده عشق و عاشقی... به زحمت یه وبلاگ پیدا میشه که توش از این چرت و پرت های عاشقونه نباشه...بابا از این همه دروغ خسته نشدین؟ بسه دیگه... جمعش کنین این دکون بازار رو...
عشق کجا بود؟...عاشقی کیلو چنده؟...از اول گفتم اینارو که بدونین اصلا ً عشق رو قبول ندارم...دوست داشتن هم بحثش جداست...ولی در این وبلاگ از از عشق و عاشقی چیزی گفته نمیشه....
بابا خسته شدم از این که همش دنبال ِ خودم گشتم و به جز من چیزی پیدا نکردم...
وقتی حسی بین ِ بودن و نبودن عذابت بده...اون وقته که به این نتیجه میرسی که من یه آشغاله و باید هرچه زودتر دور انداخته بشه...اون وقته که من از خود فاصله میگیره و دیگه خود گم میشه....و حالا هر چی دنبالش بگردی چه توی سر و صدا و جمعیت ، چه توی سکوت و خلوت پیداش نمیکنی...! حالا منم خودمو گم کردم! میخوام منی باشم که همیشه آرزوم بوده ...
اما اون من ، به درد ِ من نمیخوره...چون من باهاش صَنمی نداشتم و ندارم...من ، من ِ خودمو میخوام...! منی که منو به اوج رسوند بعد منو با سر زد زمین...!...یه سقوط آنی... شاید به 1 دقیقه هم نکشید...حالا میفهمی چی میگم؟نه چون تو فقط خودتو میبینی...چون خودتو خیلی وقته داری و نمیتونی کسی که خودشو گم کرده درک کنی...ولی یادمه قدرت ِ ادراک ِ بالایی داشتی ...تا حدی که من ،خودمو قابل ِ مقایسه با خودت(تو) نمیدونستم.... شاید هم تقصیر ِ خودت نیست...شاید تو هم یه جنگ ِ لفظی با خودت و تو داری...تویی که تو رو وادار به خودت بودن کرد...پس اگه خودتی خواهش میکنم من هم درک کن لابد خودت هم یه زمانی تو بودی ...نه؟...
فکر میکنم که حداقل یه نفر هست که حرفامو بفهمه ، که بدونه چی میگم...اون نه منه ، نه خودم ، نه تو ، ونه خودت. اون ، اونه...اونی که شاید مثل ِ من خودشو گم کرده...
حالا ببین چی میگم ...من از آدمایی که مثل ِ یه تو ی ِ دیگه نه خودی دارن و نه به دنبال ِ خودشون میگردن بدم میاد...چون همیشه اونا بودن که باعث ِ عذابم شدن...اونا هم خودشونو نشناختن...و سعی هم نکردن که بشناسن...تو(خودت) هم در این گم شدن ِ خودم بی تقصیر نبودی... یه چیز ِ دیگم هست که هیچ وقت درک نکردی...با اینکه قدرت ِ ادراک ِ بالایی داری هنوز نفهمیدی که من به تو احتیاج داشتم...با تو احساس ِِ نزدیکی میکردم و شاید خودمو در خودت می دیدم... و الا ّ خودت میدونی که من اهل ِ دلبستگی و دلدادگی نبودم و نیستم...پس خواهش میکنم کاری کن که خودت هم منو درک کنه...! همون طوری که تو منو درک میکرد...باشه؟