تبليغاتX
و اینک من ؛شاید خودم
خودت و شاید تو

((وقتی انسان از ریشه های دینی، لاهوتی و متعالی خود جدا شود،دیگر سرگردان می ماند...همه ی اعمالش عاری از مفهوم ،معنا باخته و بی ثمر می شوند.))

 - اوژن یونسکو -

((در کائناتی که ناگهان همه ی توهمات و بارقه های امید ناپدید شده اند،انسان احساس غریبگی می کند. وضعیت او به وضعیت فردی تبعید شده می ماند که علاجی برای دردهایش وجود ندارد،زیرا در خاطراتش درباره ی موطنی از دست رفته محروم شده است و ایضا ً امیدی هم به رسیدن به سرزمین موعود ندارد.این جدایی بین انسان و زندگی او،بین بازیگر و زمان و مکان و نمایش او، حقیقتا ً احساس معنا باختگی را به وجود می آورد.))

اینم یه تعریف دیگه از معنا باختگی توسط کامو...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 0:57  توسط شاید آدمم  | 

شب سردي است و من افسرده
راه دوري است و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
 مي كنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غم ها
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز كند پنهاني
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر سحر نزديك است

هر دم اين بانگ برآرم از دل
واي اين شب چه قدر تاريك است
 خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟
صخره اي كو كه بدان آويزم ؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليك غمي غمناك است


+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 21:30  توسط شاید آدمم  | 
شست باران بهاران هر چه هر جا بود
يك شب پاك اهورايي
بود و پيدا بود
بر بلندي همگنان خاموش
گرد هم بودند
ليك پنداري
هر كسي با خويش تنها بود
ماه مي تابيد و شب آرام و زيبا بود
جمله آفاق جهان پيدا
 اختران روشنتر از هر شب
 تا اقاصي ژرفناي آسمان پيدا
جاوداني بيكران تا بيكرانه ي جاودان پيدا
اينك اين پرسنده مي پرسد
 پرسنده : من شنيدستم
 تا جهان باقي ست مرزي هست
بين دانستن
و ندانستن
تو بگو ، مزدك !‌ چه مي داني ؟
آنسوي اين مرز ناپيدا
 چيست ؟
 وانكه زانسو چند و چون دانسته باشد كيست ؟
مزدك : من جز اينجايي كه مي بينم نمي دانم
پرسنده : يا جز اينجايي كه مي داني نمي بيني
مزدك : من نمي دانم چه آنجه يا كجا آنجاست
بودا : از همين دانستن و ديدن
يا ندانستن سخن مي رفت
زرتشت : آه ، مزدك ! كاش مي ديدي
شهر بند رازها آنجاست
اهرمن آنجا ، اهورا نيز
بودا : پهندشت نيروانا نيز
پرسنده : پس خدا آنجاست ؟
 هان ؟
شايد خدا آنجاست
بين دانستن
و ندانستن

تا جهان باقي ست مرزي هست
همچنان بوده ست
تا جهان بوده ست
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 3:20  توسط شاید آدمم  |