((وقتی انسان از ریشه های دینی، لاهوتی و متعالی خود جدا شود،دیگر سرگردان می ماند...همه ی اعمالش عاری از مفهوم ،معنا باخته و بی ثمر می شوند.))
- اوژن یونسکو -
((در کائناتی که ناگهان همه ی توهمات و بارقه های امید ناپدید شده اند،انسان احساس غریبگی می کند. وضعیت او به وضعیت فردی تبعید شده می ماند که علاجی برای دردهایش وجود ندارد،زیرا در خاطراتش درباره ی موطنی از دست رفته محروم شده است و ایضا ً امیدی هم به رسیدن به سرزمین موعود ندارد.این جدایی بین انسان و زندگی او،بین بازیگر و زمان و مکان و نمایش او، حقیقتا ً احساس معنا باختگی را به وجود می آورد.))
اینم یه تعریف دیگه از معنا باختگی توسط کامو...
شب سردي است و من افسرده
راه دوري است و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
مي كنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غم ها
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز كند پنهاني
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر سحر نزديك است
هر دم اين بانگ برآرم از دل
واي اين شب چه قدر تاريك است
خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟
صخره اي كو كه بدان آويزم ؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليك غمي غمناك است