این جهان رویا نیست ولی مانند به یه خوابه ، خوابی که هاله ای از یه رویاست...شاید نیمه ی ماه درست گفته باشه...و این شاید ، ناشی از یه لرزشه...!
باز به خاطرات بدم اضافه شد...
ولی حتی یه قطره اشکم نریختم...ناراحتم نشدم...!فقط میلرزیدم...
فقط صدای دندونام که به همدیگه میخوردنو میشنیدم...نزدیک بود بغض دو سالم بشکنه ولی نذاشتم حتی یه قطره اشک هم از چشام بریزه...بودن اون همه آدم دور و برم نمیذاشت این بغض لعنتی بشکنه...آخه نمیخواستم صدای شکستن غرورمو هم بشنوم...بودن با کسی که فقط اسمی رو به یدک میکشه و لایق اون اسم نیست واسم عذاب آور بود...به یه مکانی نیاز داشتم که فقط من باشم و من... تنها فایدش این بود که با تنفر آشنا شدم از امیر خواستم واسم تنفر رو تعریف کنه ولی تعریف نکرد و فقط گفت درکت میکنم...اما به همون خدایی که قبولش داره نمیتونست درکم کنه... نمیتونست... واقعا ً نمیدونم به این حسی که من دارم تنفر میگن و یا یه حس دلخوری شدید... من دارم از من فرار میکنم ...چه خود خواه شدم!...؟!میخوام منو بهتون معرفی کنم در صورتی که خودم از من گریزونم...قالب وبلاگمو سیاه نکردم که نگین سیاه پوشی مد شده و.....آخه من خر رو چه به مد؟کسی که همیشه له له میزد تا اول مهر برسه حالا داره از اون روز فرار میکنه...اون لرزشی که اون شب داشتم...و اون مبارزه با خودم برای اینکه نخوابم...
واقعا ً خواب تو اون وضعیت اهمیت داشت؟؟؟![]()
من فقط به یه جای دنج احتیاج داشتم ...
از دیدن اون چهره حالم بهم میخوره...از شنیدن اون حرفای کذایی عقّم میگیره...اصلا ً تو غلط میکنی که...!
نمیدونم چرا میگن خدا بزرگه؟!؟ چرا میگین خدا بزرگه؟هان؟!؟ اگه بزرگه فقط وقتی که به ما میرسه کوچیک میشه؟ هان؟ آره؟ اینه رسمش؟ نگین کفر میگم که دوباره بهم میریزم...این مطلبو از یه کتاب خونده بودم...(مردم هرگز اسطوره ای را که به حقیقت بپیوندد نمی پذیرند . مردم غروب خویشتن و حضور قهرمانان را تاب نمی آورند...از این روست که میکوشند مرگ خود و زندگی پهلوانان را از یاد ببرند.)
پس این مردم هستن که دارن کفر میگن اونا حتی به مرگ خودشونم اعتقاد نداشتن و ندارن...ازش فرار میکنن..اما من که به دنبال این مرگ هستم...!و فقط از این که خدا چرا وقتی میرسه کوچیک میشه یه کمی دلخورم...نمیخوام بگم از دوستام بدم اومده...اما میلی به این که باهاشون باشم رو ندارم...احتیاج به ترحم هیشکی هم ندارم...فکر به خیلیا خیلی چیزارو بهم فهموند...در مورد بعضی چیزا هم فکرم بی نتیجه بود...اما ارزششو داشت چون با یه حس جدید آشنا شدم...اوهوم...کلی حرف دارم هر چند که مجال هست ولی حوصله ای نیست به قول یه دوست...می فهمیم اما دیر... منم فهمیدم که...اما دیر!
جهان ِ هرکس به اندازه ی وسعت فکر اوست...
وحشت در به روي هر تپش ‚
هر بانگ چنان كه من به روي خويش
در اين خلوت كه نقش دلپذيرش نيست
و ديوارش فرو ميخواندم
در گوش ميان اين همه انگار چه پنهان رنگ ها دارد
فريب زيست شب از وحشت گرانبار است
جهان آلوده خواب است
و من در وهم خود بيدار
چه ديگر طرح مي ريزد
فريب زيست در اين خلوت كه حيرت نقش ديوار است ؟
راستش یادم رفته از کیه...اما دوسش دارم...
تازه اول ِ غربت ِ دنیاست...
جالب اینجاست که یه دفعه از چند جانب ضدّ ِ حال می خورم...دیروز بعد از اون همه...فکر میکنم دیگه نمیتونم...الکی فقط دارم منو امیدوار میکنم...از یه طرف دلتنگی...از یه طرف ، گند ِ دیروزم...که کلا ً سرش حسابی بهم ریختم...از طرف ِ دیگه هم اعصاب خورد کنی های دیگه...تو وبلاگ قبلی گفته بودم اهل ِ آه و ناله نیستم...و واقعا ً هم حال نمیکنم کسی رو تو این چیزای فاسد شده شریک کنم...
((من حالا با ذهن و روحم که چنین رنج برده است ، درک کرده ام که سرنوشت انسان یا وجود ندارد یا اینکه تنها در یک نکته خلاصه می شود و آن عشق همراه با از خود گذشتگی برای انسان ها است.)) اما این رضایت آرام نسبت به سرنوشت ناشی از ضعف یا ستایش درد نیست.بلکه بی آنکه تراژیک باشد، به دیدگاه نیچه نزدیک می شود. زیرا با اینکه درد و رنج به نحوی معمایی پابرجا می ماند و هیچ سخنی قادر به بیان آن نیست ، اما سرودن نغمه ها از شدت رنج می کاهد.((این ظرافت نادیده و زیبایی دردهای انسانی را ، که نمی توان شرح و ادراک آن را آموخت ، ظاهرا ً تنها موسیقی می تواند بازگو کند.))
- آنتون چخوف -
یه مطلب ِ دیگه هم برام جالب بود از کتاب ِ باغ آلبالو اثر چخوف :
ما را فراموش می کنند ، چهره هایمان ، صداهایمان ، و حتی تعدادمان را از یاد می برند ، ولی دردهای ما ، برای آنان که پس از ما زندگی می کنند ، به شادی بدل می شود.
![]()