تبليغاتX
و اینک من ؛شاید خودم
خودت و شاید تو
ما نوشتيم و گريستيم
ما خنده كنان به رقص بر خاستيم
ما نعره زنان از سر جان گذشتيم ...

كسي را پرواي ما نبود.
در دور دست مردي را به دار آويختند :
كسي به تماشا سر برنداشت

ما نشستيم و گريستيم
ما با فريادي
از قالب خود بر آمديم

(شاملو)

 

پ ن: خیلی عطر و ادکلن زده...اگه کسی کنارش وایسه... از بوی تعفن حالش بهم میخوره!... واسه همین میگه چه بوی خوشی؟ ...مارکش چیه؟ ...چند خریدی؟ ...آخه به این بوی خوش عادت کرده!...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 23:43  توسط شاید آدمم  | 

معده درد...حالت تهوع های مکرر...حالم زیاد خوش نیست...آخه کجای این حرفا از روی احساساته ...میگم نمیتونین درکم کنین همینه... آخه تو که از چیزی خبر نداری غلط میکنی که در مورد نوشته هام حرف میزنی و... نه ...یه موقع فکر نکنی حرفت واسم مهمه ها ...نه...ولی واسم زور داره که...تو وبلاگ قبلی نوشته بودم اهل ِ آه و ناله نیستم...اما به پیشنهاد ِ دوستی این وبلاگ رو دست و پا کردم که بنویسم از اونچه که دلم میخواد...خیلی وقته دلم گرفته اما امیدم رو هنوز دارم...به قول ِ همون دوست که...خیلی خوبه با این که این همه سختی کشیدی ولی هنوز سفیدی رو میبینی و امید داری...آره سفیدی رو میبینم...اما دیگه بیشتر به سیاهی علاقه مند شدم...نفس میکشم...زندم...مرده های متحرک هم قبول ندارم..چون به نظر ِ من بازم نفس میکشن پس زنده اند... به قول قدیمیا که مرگ یه بار شیونم یه بار...خیلی راحت همین هفته ی پیش میتونستم کار رو یه سره کنم...اما ترس از اینکه...عزیزم بعد از من میخواد چکار کنه...و شایدم ترس از مرگ منصرفم کرد...ولی دیگه بریدم...میفهمی آشغال؟ نه نمیفهمی...خستم کردی...

این حرفا از روی احساساته به نظرت...آره؟ ...من احساس ندارم؟ من مغرورم؟ باشه من مغرور ولی بی احساس نیستم...منی که از مرگ یه غریبه اشک تو چشام حلقه میزنه...منی که از گریه ی یه توی غریبه گریم میگیره...منی که مثل ِ احمق ها وقتی دل ِ کسی رو میشکنم میشینم زار میزنم...من بی احساسم؟اگه میگی بی احساسم ، اگه میگی احساس ندارم...پس چرا میگی حرفام از روی احساساته؟ هان؟... باشه من بی احساس ، دیگه واسم نظرات ِ هیشکی مهم نیست... از زندگی کردن در کنار یه روانی دارم عذاب میکشم...یه روانی که حرفاش فقط برای شکنجه دادن ِ اطرافیانشه...وگرنه که خود ِ خرش هم میدونه که حرفاش چرته و دوزار هم نمی ارزه...و الحق هم که خوب میدونه چه جوری از پا درمون بیاره...ولی من نمیذارم...شده حتی اگه...............ولی نمیذارم اون دیگه عذابمون بده...یعنی من که دیگه نابود شدم ولی نمیذارم...

 

این رو از وبلاگ یه دوست (یه آدم دیگه) خوندم...خیلی دوسش دارم...

 

می خواستم بخندم و گریه امان نداد ، آمد بهار و شانه ی ما را تکان نداد

مثل همیشه خنده ی ما طرح گریه داشت ، مثل همیشه سفره ی ما بوی نان نداد...

این رو از کتابی خوندم که واسم جالب بود:

اگر مغز انسان چنان ساده می بود که ما از آن سر در می آوردیم...هنوز چنان احمق بودیم که هیچ از آن سر در نمی آوردیم...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 22:59  توسط شاید آدمم  |