تبليغاتX
و اینک من ؛شاید خودم
خودت و شاید تو
لحاف كهنه زال فلك شكافته شد
و پنبه كوچه و بازار شهر را پر كرد
و دشت اكنون سرد و غريب و خاموش است
آهاي لحاف پاره خود رابه بام ما متكان
كه گرچه پنبه ما را هميشه آفت خورد
و دشت سوخته از پنبه سپيده تهي ست
جهان به كام حريفان پنبه در گوش است !!!

 

پ ن :  فکر میکرد زندگی کردن آسونه...وقتی به آخر رسید یه نگاهی به پشت سرش انداخت و گفت: این همه اومدم که به این پوچی برسم؟...آخه  اون نفهمید زندگی چیه... مثله ما...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 14:0  توسط شاید آدمم  | 
در مرز نگاه من
از هرسو
ديوارها
بلند،
ديوارها
بلند،
چون نوميدي
بلندند.
آيا درون هر ديوار
سعادتي هست
وسعادتمندي
و حسادتي؟-
كه چشم اندازها
از اين گونه مشبـّكند
و ديوارها ونگاه
در دور دست هاي نوميدي
ديدار مي كنند،
و آسمان
زنداني است
از بلور؟

(شاملو)

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 23:36  توسط شاید آدمم  |