تبليغاتX
و اینک من ؛شاید خودم
خودت و شاید تو
مثل پرنده يي كه در شور مردنست
مثل شكوفه يي كه در شور ريختن
مثل همين پرنده ي خاموش كاغذي
انجا نشسته بود
 نگاهش پرنده وار
 و پشت او به باران
 باران پشت پنجره باريد و ايستاد
من بيم داشتم كه بگويم
 شكوفه ها از كاغذند
من بيم داشتم كه بگويم
پرنده را
نه سال پيشتر
 توي بساط دستفروشي خريده ام
و چشم هاي او را
 از شيشه هاي سبز تهي كرده ام
من بيم داشتم كه بگويم
اتاق من
 خاموش و كاغذيست
 باران پشت پنجره باران نيست

 باران پشت پنجره باريد
 ايستاد
مثل همين شكوفه ي خاموش
مثل همين پرنده ي خاموش
آنجا نشسته بود
و پشت او به پنجره ي سبز
من بيم داشتم كه شبي
 موريانه ها
بيداد كرده باشند

(م. آزاد)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 2:13  توسط شاید آدمم  | 
ته مانده هاي روز را
 با آخرين ليوان چايم
سر مي كشم هر عصر
وقتي گلوي خواب را
 در آستان صبح مي برند
باقي روياهاي شب را
تف مي كنم
حل مي شوم
 بي رنگ بي شكل
 در آبگير ذهن گله

(سیما یاری)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 1:22  توسط شاید آدمم  |