وقتایی که دلم میگیره...یاد کسایی می افتم که شاید اگه...نمیدونم شاید اینم جزئی از این زندگیه...شایدم باید این جوری باشه...
به قول شاعری: من از بیگانگان هرگز ننالم که هرچه کرد با من ، آشنا کرد!
بارونی که این چند روزه بارید...دل آسمونو سبک کرد...اما دل ِ من....
چه اهمیتی داره؟... فکر کردن به کسی که حتی نمیدونم....و یا غصه خوردن واسه چیزی که اتفاق افتاده...و یا فکر کردن به کسائی که دوسشون دارم و براشون ارزش زیادی قائلم...و همینطور فکر کردن به کسائی که شاید باید(این باید اجباری نیست!) دوسشون داشته باشم و ندارم...وقتی که حتی دلم نمیاد اونائی که زندگیه یه توئی روخراب کردن نفرین کنم...پس بهتره حرف مفت نزنم و تلنگر به این بغض لعنتی نزنم...هر چی میخوام سعی کنم اون چیزی که.....نمییییییشه!...
خیلی دلم گرفته...ولی اصلا ً قصد گریه کردن ندارم...میخواستم از قلمی که همیشه به کار میبرم، استفاده کنم...اما مثله اینکه نمیشه...!
پ ن : پشت ِ هر لبخندی یه رازی نهفته است...! ![]()
پ پ ن: در مورد( شیطان) ...اومدی که اومدی...کامنتت رو پاک نکردم بنا به دلایلی اما ....بیخیال!
پ ن :وسخن رئیس جمهور عزیز در مورد فرزند بیشتر... و لینکشم در پیوندهای روزانه هست!!!![]()