هیس...حرف نزن...الان صداتو میشنون...
پس تو کجایی؟
یک کلمه حرف بزنی ...میدونی که بعدش چی میشه ! هیس...
هی جک ، کدوم گوری هستی؟
dumb...dumb...dumb...
جورج...، جورج...، بیا اینجا...
بیا بریم ویلی...این پسره ی خر مثل همیشه سر کارمون گذاشته...
نه جورج ، بیا...
ه ِ ه ِ ...چیه؟ چرا زرد کردی پسر؟...
اینارو ببین...
ه ِ مممم ...چه قاتل خوبی بود این پسره ی احمق...یادته که...
ویلیام ، کجایی؟ کجا غیبت زد پسر؟
لعنت به هر دو تاتون...
هی سگ وراج خفه میشی یا خفت کنم؟
هی سگ ِ احمق نگاتو بدزد...
...
هی ویلیام... اینجایی؟!
ا ُه...چی شده ویلی؟
جورج ...جورج... برو... اون... اومده...جورج... برو...
کی اومده ویلی؟...
...
ویلی؟ ویلی؟ لعنت...
لعنت به تو جک...لعنت...
رفتم یه دوری زدم...دوباره برگشتم...جسد ویلی...!
جک؟ هستی؟
هیس...! پسر خوبی باش جک...عزیزم میدونی که اگه حرفی بزنی چی میشه؟ هوم؟
کسی اون جاست؟... جک؟!
رفتم سمت اتاقی که همیشه درش قفل بود...به یاد اسمی که ویلی واسه ی این اتاق گذاشته بود ،اتاق اشباح ، و با اینکه اطمینان داشتم در قفله ولی با کمی ترس دستگیره رو گرفتم و پایین کشیدم...
در باز شد !!!
کلید برق رو زدم...!
ا ُه ... خدای من...جک...کی این بلا سرت آورده؟
به سرعت دوئید جلو...
هی جک...نه ...نه... خر نشو جک...
بنگ...بنگ...!
آشغال تو جورج رو کشتی...لعنت به تو...لعنت...
عزیزم خفه شو...هیس...!
هی جورج...جورج...
جک...بخند...ویلی...اون... اون ...ه ِ ...
صدای گریه ی جک فضای اتاق رو سنگین کرده بود...
ه ِ ...عزیزم تو خیلی وقت بود که...
که چی؟ هان؟ تو یه آشغال عوضی هستی...تو...
جورج و ویلی بهترین دوستای من بودن عوضی...
بنگ...بنگ...
حقت بود...پسره ی پست ِ حقیر...ه ِ
بنگ...بنگ...!
" روزنامه...روزنامه...دختری که سه شخصیت محبوب و برجسته را کشت و در آخر اقدام به خودکشی خود کرد...!
روزنامه...روزنامه...خبر داغ...ویلیام-------و جک----وجورج----- کشته شدند!
پسر یه روزنامه بده...
5 سنت میشه آقا!
نگاه مرد به خط سوم بود ...پلیس ها هنوز انگیزه ی قاتل را متوجه نشدند...مرد نیشخندی زد و پاشو گذاشت رو گاز و با سرعت دور شد!!! "
...