دیروز که برفهای یخ زده رو زیر پاهام خورد میکردم وقتی صدای خورد شدنشون رو میشنیدم یه حسی بین خوشحالی و سر در گمی بهم دست داده بود...نمیدونم...به هر حال هنوز خیلی کسا دورو برم هستن...الان دیگه راحتم ...خیلی کارا هم دارم ...باید واسه یه پیر مردی یه دوست دختر خوب پیدا کنم...(
)و اینکه هزار تا فکر تو سرمه که میخوام عملیشون کنم....
پ ن :من میخندم....اما بعد مرگ اون گریه کردم....اما اون که بعد مرگم نیست واسه من گریه کنه...هست؟
پ ن ۲ : صدای خورد شدن یخ رو دوست دارم....
پ ن ۳: کبودی و گود رفتگی زیر چشمام و پف کردنشون...و درس نخوندنای این چند روزم ...فدای سر اون کسی که دوسش داشتم... !!!
![]()
![]()
![]()
واسه چی؟
نمیدونی؟
نه...
خودمم نمیدونم...فقط میخوام این قدر بخندم تا....
تا چی؟
نمیدونم! فقط دیگه ناراحت نیستم...![]()
پ ن : بالاخره آپ کردم ...خوبه؟
....نمیدونستم چی باید بنویسم!![]()
پ ن ۲: مریم جونم تولدت مبارک![]()
![]()
![]()