تبليغاتX
و اینک من ؛شاید خودم
خودت و شاید تو

...

...گریه امانش نداد ...فریاد می زد...خدا را صدا می زد؟!...نمیدانم...چه در گفته هایش مرا دگرگون کرده بود؟!

 

احساسم او را یاری نمی کرد...فکرم گویی همراهش بود و به جای چشمانم اشک می ریخت...تمام احساسم

هیچ بود و تمام احساسش در کلامش...!تمام فکرم پر بود از احساسی که...شاید نمی توانستم آن را بروز

دهم...

 

کمی مکث کرد...نگاهی عمیق به آسمان او را در خلسه ای فرو برد که تا شب ، با حسرت هرزگاهی به او می

نگریستم و هرزگاهی به ستاره ای در آسمان ِ آن شب که به او چشمک می زد...چه رازی در آن ستاره بود و چه

حرفی در نگاه او...نمیدانم،که صبح،بعد از طلوع،با لبخندی به من نگریست و سرمست و سرشار از حسی نو آوازی

را زیر لب زمزمه می کرد...

 

پ ن ۱: قسمتی از متن بالا رو تایپ کردم و متن بالا کامل نیست.

پ ن ۲: از حالت بگو ا.ب...

پ ن ۳: اگر ز کوی تو بویی به من رساند باد/به مژده جان و جهان را به باد خواهم داد/نه در برابر چشمی،غایب از نظری/نه یاد می کنی از من و نه می روی از یاد...

پ ن ۴: این ...(یک فیلسوف است از آوردن نامش پرهیز دارم)! به گمان بد مخمان را تعطیل کرده ،از وسط درس، چطور یادش می افتم بماند !راستی سرم حسابی کلاه رفت برای کنسرت استاد لطفی!؟!؟!؟نه؟!؟!حیف باشد!!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 16:57  توسط شاید آدمم  |