چقدر هوا سرد شده...نبض دستمو ضربان قلبم نا منظم شده...
وای صورتت چی شده؟ چرا از گوشات خون میاد؟
دُنی زنده ای؟ صدامو میشنوی؟
تو رو خدا یه چیزی بگو...
دُنی باهات قهر میکنما...دختر چرا داری رُل بازی میکنی؟
باشه بابا ، فهمیدم...تو هم میتونی نقش اول رو خوب بازی کنی...
د ِ پاشو دیگه...
...سکوت...
دُنی شوخی بسه...پاشو
بازم سکوت...
صدای یکی که پشت سرم زمزمه کرد دُنی مرده...
.........
............
.................
....................
چرا چرت میگی پسر؟...دُنی داره تمرین میکنه ...شایدم شوخیش گرفته ...
دُنی پاشو ...
دستشو گرفتم...وای چه قدر یخه...
دُنی؟ فشارت اومده پایین یا دوباره...؟
چقدر بهت گفتم یه دکتر ِ درست درمون برو...
حالا پاشو خودم میبرمت...
دوباره بازم اون صدا... بی فایدست...اون صداتو نمیشنوه...
«
با فریاد» چه کارش کردی عوضی؟دُنی پاشو.... اینم یه بازیه مثله همه ی بازیا...آره؟
وای چی شد؟ صدای چی بود؟
همه جارو گشتم...دیگه اثری از اون پسر نیست...یعنی کجا رفته؟...
وای چقدر هوا سرده...چرا پنجره بازه؟؟؟
میرم سمت پنجره...صدای زنگ خونه مانعم میشه...
بله؟
خانم ...خانم...یکی خودشو پرت کرده پایین...پسرم میگه دیده اون پسر اومده خونه ی شما...
نه...فکر نکنم...حتما اشتبا کرده..اینجا فقط من و دوستمیم...
باشه صبر کنین... بیام ببینم چه خبره...
میرم سمت ِ جسد...ا ِ چه قدر قیافش آشناست...من اینو جائی ندیدم؟
نمیدونم...خانم من ایشون رو نمیشناسم...دوستم حالش خوب نیست...من میرم...
الان پلیس میاد همه چی معلوم میشه...
رسیدم بالا...وای اینا چیه...اینارو کی رو دیوار نوشته...؟؟؟
دُنی پاشو ببین چه خبره اینجا...
...سکوت...
بازم صدایی زمزمه کرد...فرار کن... فرار کن...
این برگه چیه؟ کی نوشته؟
بازم اون صدا...دوستت مرده... بهت گفتم صداتو نمیشنوه که...
وای اون پسر...یادم اومد...
به سرعت دوییدم پائین...
چقدر شلوغه... برین کنار..میخوام ببینمش...
ا َه چرا هل میدین...؟
شُک شدم ...فقط فهمیدم دیگه نیستم...خانم؟ خانم؟ چی شده؟ فامیلتونه؟...صداها کم کم قطع شدن..
.جیغ... جیغ .....جیغ...
دوئیدم...دوئیدم...
فقط فهمیدم زانوهام خم شد...
پرت شدم...
و آخرین چیز، خونی بود که روی آسفالتو پر کرده بود...
....
وقتایی که دلم میگیره...یاد کسایی می افتم که شاید اگه...نمیدونم شاید اینم جزئی از این زندگیه...شایدم باید این جوری باشه...
به قول شاعری: من از بیگانگان هرگز ننالم که هرچه کرد با من ، آشنا کرد!
بارونی که این چند روزه بارید...دل آسمونو سبک کرد...اما دل ِ من....
چه اهمیتی داره؟... فکر کردن به کسی که حتی نمیدونم....و یا غصه خوردن واسه چیزی که اتفاق افتاده...و یا فکر کردن به کسائی که دوسشون دارم و براشون ارزش زیادی قائلم...و همینطور فکر کردن به کسائی که شاید باید(این باید اجباری نیست!) دوسشون داشته باشم و ندارم...وقتی که حتی دلم نمیاد اونائی که زندگیه یه توئی روخراب کردن نفرین کنم...پس بهتره حرف مفت نزنم و تلنگر به این بغض لعنتی نزنم...هر چی میخوام سعی کنم اون چیزی که.....نمییییییشه!...
خیلی دلم گرفته...ولی اصلا ً قصد گریه کردن ندارم...میخواستم از قلمی که همیشه به کار میبرم، استفاده کنم...اما مثله اینکه نمیشه...!
پ ن : پشت ِ هر لبخندی یه رازی نهفته است...! ![]()
پ پ ن: در مورد( شیطان) ...اومدی که اومدی...کامنتت رو پاک نکردم بنا به دلایلی اما ....بیخیال!
پ ن :وسخن رئیس جمهور عزیز در مورد فرزند بیشتر... و لینکشم در پیوندهای روزانه هست!!!![]()
(م. آزاد)
اي بينوا درخت
كز ياد آسمان و زمين هر دو رفته اي
آيا در انتظار بهاري مگر هنوز ؟
مرغان برگ هاي تو ، يك يك پريده اند
آيا خبر ز خويش نداري مگر هنوز ؟
اين عنكبوت زرد كه خورشيد نام اوست
ديگر ميان زاويه ي برگ هاي تو
تاري ز روزهاي طلايي نمي تند
ديگر نگین ماه بر انگشت شاخه هات
سوسو نمي كند
چشمك نمي زند
ديگر درون جامه ي سبزي كه داشتي
آن آشيان كوچك گنجشك هاي باغ
چون دل نمي تپد
آن روز ، آشيانه ي آنان دل تو بود
آيا بر او چه رفت كه ديگر نمي تپد ؟
اين دل ، نشان هستي بي حاصل تو بود
مرغان برگ هاي تو در آتش خزان
يكباره سوختند و به پاي تو ريختند
گنجشك هاي در به در از آشيان خويش
همراه باد و برگ ، به صحرا گريختند
اما تو اي درخت ، تو اي بينوا درخت
چون مرده ي برهنه ي پوسيده استخوان
بر گور بي نشانه ي خويش ايستاده اي
بنگر كه هر چه داشتي از دست داده اي
بنشين كه بعد ازين
ديگر به خنده لب نگشايد شكوفه اي
زيرا به روي هيچ لبي ، جاي خنده نيست
بنشين كه بعد ازين
ديگر ز لانه پر نگشايد پرنده اي
زيرا كه در حباب فلزين آسمان
ديگر هوا نمانده و ديگر پرنده نيست
اي بينوا درخت
آيا خبر ز خويش نداري هنوز هم ؟
از ياد آسمان و زمين هر دو رفته ا ي
آيا در انتظار بهاري هنوز هم ؟
(نادر نادر پور)
پ ن: زنده در گور...
بهار امسال ، خاموش است
نه شمع غنچه اي در شمعدان شاخه ها دارد
نه آتشبازي سرخ و بنفش ارغوان ها را
بهار امسال ، بغضي در گلو دارد
فروغ خنده از سيماي او دور است
عروس آفتابش زنده در گور است
مگر سيلاب اشكش پاك گرداند
ز لوح سينه ي او حسرت رنگين كمان ها را
(نادر نادر پور)
پ ن : چه خوب میشه که...
!
پ ن : فکر میکرد زندگی کردن آسونه...وقتی به آخر رسید یه نگاهی به پشت سرش انداخت و گفت: این همه اومدم که به این پوچی برسم؟...آخه اون نفهمید زندگی چیه... مثله ما...!
معده درد...حالت تهوع های مکرر...حالم زیاد خوش نیست...
آخه کجای این حرفا از روی احساساته ...میگم نمیتونین درکم کنین همینه... آخه تو که از چیزی خبر نداری غلط میکنی که در مورد نوشته هام حرف میزنی و... نه ...یه موقع فکر نکنی حرفت واسم مهمه ها ...نه...ولی واسم زور داره که...تو وبلاگ قبلی نوشته بودم اهل ِ آه و ناله نیستم...اما به پیشنهاد ِ دوستی این وبلاگ رو دست و پا کردم که بنویسم از اونچه که دلم میخواد...خیلی وقته دلم گرفته اما امیدم رو هنوز دارم...به قول ِ همون دوست که...خیلی خوبه با این که این همه سختی کشیدی ولی هنوز سفیدی رو میبینی و امید داری...آره سفیدی رو میبینم...اما دیگه بیشتر به سیاهی علاقه مند شدم...نفس میکشم...زندم...مرده های متحرک هم قبول ندارم..چون به نظر ِ من بازم نفس میکشن پس زنده اند... به قول قدیمیا که مرگ یه بار شیونم یه بار...خیلی راحت همین هفته ی پیش میتونستم کار رو یه سره کنم...اما ترس از اینکه...عزیزم بعد از من میخواد چکار کنه...و شایدم ترس از مرگ منصرفم کرد...ولی دیگه بریدم...میفهمی آشغال؟ نه نمیفهمی...خستم کردی...
این حرفا از روی احساساته به نظرت...آره؟ ...من احساس ندارم؟ من مغرورم؟ باشه من مغرور ولی بی احساس نیستم...منی که از مرگ یه غریبه اشک تو چشام حلقه میزنه...منی که از گریه ی یه توی غریبه گریم میگیره...منی که مثل ِ احمق ها وقتی دل ِ کسی رو میشکنم میشینم زار میزنم...من بی احساسم؟اگه میگی بی احساسم ، اگه میگی احساس ندارم...پس چرا میگی حرفام از روی احساساته؟ هان؟... باشه من بی احساس ، دیگه واسم نظرات ِ هیشکی مهم نیست... از زندگی کردن در کنار یه روانی دارم عذاب میکشم...یه روانی که حرفاش فقط برای شکنجه دادن ِ اطرافیانشه...وگرنه که خود ِ خرش هم میدونه که حرفاش چرته و دوزار هم نمی ارزه...و الحق هم که خوب میدونه چه جوری از پا درمون بیاره...ولی من نمیذارم...شده حتی اگه...............ولی نمیذارم اون دیگه عذابمون بده...یعنی من که دیگه نابود شدم ولی نمیذارم...![]()
این رو از وبلاگ یه دوست (یه آدم دیگه) خوندم...خیلی دوسش دارم...![]()
![]()
می خواستم بخندم و گریه امان نداد ، آمد بهار و شانه ی ما را تکان نداد
مثل همیشه خنده ی ما طرح گریه داشت ، مثل همیشه سفره ی ما بوی نان نداد...
این رو از کتابی خوندم که واسم جالب بود:
اگر مغز انسان چنان ساده می بود که ما از آن سر در می آوردیم...هنوز چنان احمق بودیم که هیچ از آن سر در نمی آوردیم...![]()
جهان ِ هرکس به اندازه ی وسعت فکر اوست...
وحشت در به روي هر تپش ‚
هر بانگ چنان كه من به روي خويش
در اين خلوت كه نقش دلپذيرش نيست
و ديوارش فرو ميخواندم
در گوش ميان اين همه انگار چه پنهان رنگ ها دارد
فريب زيست شب از وحشت گرانبار است
جهان آلوده خواب است
و من در وهم خود بيدار
چه ديگر طرح مي ريزد
فريب زيست در اين خلوت كه حيرت نقش ديوار است ؟
راستش یادم رفته از کیه...اما دوسش دارم...
تازه اول ِ غربت ِ دنیاست...
جالب اینجاست که یه دفعه از چند جانب ضدّ ِ حال می خورم...دیروز بعد از اون همه...فکر میکنم دیگه نمیتونم...الکی فقط دارم منو امیدوار میکنم...از یه طرف دلتنگی...از یه طرف ، گند ِ دیروزم...که کلا ً سرش حسابی بهم ریختم...از طرف ِ دیگه هم اعصاب خورد کنی های دیگه...تو وبلاگ قبلی گفته بودم اهل ِ آه و ناله نیستم...و واقعا ً هم حال نمیکنم کسی رو تو این چیزای فاسد شده شریک کنم...
((من حالا با ذهن و روحم که چنین رنج برده است ، درک کرده ام که سرنوشت انسان یا وجود ندارد یا اینکه تنها در یک نکته خلاصه می شود و آن عشق همراه با از خود گذشتگی برای انسان ها است.)) اما این رضایت آرام نسبت به سرنوشت ناشی از ضعف یا ستایش درد نیست.بلکه بی آنکه تراژیک باشد، به دیدگاه نیچه نزدیک می شود. زیرا با اینکه درد و رنج به نحوی معمایی پابرجا می ماند و هیچ سخنی قادر به بیان آن نیست ، اما سرودن نغمه ها از شدت رنج می کاهد.((این ظرافت نادیده و زیبایی دردهای انسانی را ، که نمی توان شرح و ادراک آن را آموخت ، ظاهرا ً تنها موسیقی می تواند بازگو کند.))
- آنتون چخوف -
یه مطلب ِ دیگه هم برام جالب بود از کتاب ِ باغ آلبالو اثر چخوف :
ما را فراموش می کنند ، چهره هایمان ، صداهایمان ، و حتی تعدادمان را از یاد می برند ، ولی دردهای ما ، برای آنان که پس از ما زندگی می کنند ، به شادی بدل می شود.
![]()
بايد پياده مي شدم و دنبال سياهي مي رفتم
بايد مي دونستم چيزي كه باعث بهت من شده بود ...چي بود ...
ولي انگار دير شده بود !!!
.....
در برابر سکوت تو هم سکوت کن! باشه؟ ![]()