(شاملو)
(شاملو)
پ ن: خیلی عطر و ادکلن زده...اگه کسی کنارش وایسه... از بوی تعفن حالش بهم میخوره!... واسه همین میگه چه بوی خوشی؟ ...مارکش چیه؟ ...چند خریدی؟ ...آخه به این بوی خوش عادت کرده!...![]()
از مرگ...
هرگز از مرگ نهراسيدم
اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری از مردن در سرزمينی است
که مزد گور کن
از آزادی آدمی
افزون باشد.
جستن
يافتن
و آنگاه
به اختيار برگزیدن
و از خویشتن خويش
بارويی پی افکندن...
اگر مرگ را از اين همه ارزشی بيشتر باشد
حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم
شاملو