تبليغاتX
و اینک من ؛شاید خودم
خودت و شاید تو
در مرز نگاه من
از هرسو
ديوارها
بلند،
ديوارها
بلند،
چون نوميدي
بلندند.
آيا درون هر ديوار
سعادتي هست
وسعادتمندي
و حسادتي؟-
كه چشم اندازها
از اين گونه مشبـّكند
و ديوارها ونگاه
در دور دست هاي نوميدي
ديدار مي كنند،
و آسمان
زنداني است
از بلور؟

(شاملو)

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 23:36  توسط شاید آدمم  | 
ما نوشتيم و گريستيم
ما خنده كنان به رقص بر خاستيم
ما نعره زنان از سر جان گذشتيم ...

كسي را پرواي ما نبود.
در دور دست مردي را به دار آويختند :
كسي به تماشا سر برنداشت

ما نشستيم و گريستيم
ما با فريادي
از قالب خود بر آمديم

(شاملو)

 

پ ن: خیلی عطر و ادکلن زده...اگه کسی کنارش وایسه... از بوی تعفن حالش بهم میخوره!... واسه همین میگه چه بوی خوشی؟ ...مارکش چیه؟ ...چند خریدی؟ ...آخه به این بوی خوش عادت کرده!...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 23:43  توسط شاید آدمم  | 

از مرگ...

هرگز از مرگ نهراسيدم

اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود

هراس من باری از مردن در سرزمينی است

که مزد گور کن

از آزادی آدمی

افزون باشد.

جستن

يافتن

و آنگاه

به اختيار برگزیدن

و از خویشتن خويش

بارويی پی افکندن...

اگر مرگ را از اين همه ارزشی بيشتر باشد

حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم

شاملو

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 14:36  توسط شاید آدمم  |