وحشت در به روي هر تپش ‚
هر بانگ چنان كه من به روي خويش
در اين خلوت كه نقش دلپذيرش نيست
و ديوارش فرو ميخواندم
در گوش ميان اين همه انگار چه پنهان رنگ ها دارد
فريب زيست شب از وحشت گرانبار است
جهان آلوده خواب است
و من در وهم خود بيدار
چه ديگر طرح مي ريزد
فريب زيست در اين خلوت كه حيرت نقش ديوار است ؟
راستش یادم رفته از کیه...اما دوسش دارم...