در مرز نگاه من از هرسو ديوارها بلند، ديوارها بلند، چون نوميدي بلندند. آيا درون هر ديوار سعادتي هست وسعادتمندي و حسادتي؟- كه چشم اندازها از اين گونه مشبـّكند و ديوارها ونگاه در دور دست هاي نوميدي ديدار مي كنند، و آسمان زنداني است از بلور؟
(شاملو)
+
نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 23:36 توسط شاید آدمم
|
من کیم؟
من خودمم!!! نمیخوام از خودم بترسم یا فرار کنم. دارم دنبال خودم میگردم! اما انگار خود را یافتن سخت تر از هر چیز است! و شاید من خود ـ سکوتم!!!
سکوتی که از آن گریزانم!
...
خواهشا ً از نوشتن کامنت هایی با مضمون من آپم بدو بیا ....قشنگ مینویسی... و این جور چیزا خودداری کنین... ممنون! از بلاگ کسی خوشم بیاد لینک میکنم..انتظار لینکم ندارم..نمک گیر نمیشین..فقط واسه اینکه دسترسی به بلاگشون راحت باشه!