لحاف كهنه زال فلك شكافته شد
و پنبه كوچه و بازار شهر را پر كرد
و دشت اكنون سرد و غريب و خاموش است
آهاي لحاف پاره خود رابه بام ما متكان
كه گرچه پنبه ما را هميشه آفت خورد
و دشت سوخته از پنبه سپيده تهي ست
جهان به كام حريفان پنبه در گوش است !!!
پ ن : فکر میکرد زندگی کردن آسونه...وقتی به آخر رسید یه نگاهی به پشت سرش انداخت و گفت: این همه اومدم که به این پوچی برسم؟...آخه اون نفهمید زندگی چیه... مثله ما...!
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 14:0 توسط شاید آدمم
|