اي بينوا درخت
كز ياد آسمان و زمين هر دو رفته اي
آيا در انتظار بهاري مگر هنوز ؟
مرغان برگ هاي تو ، يك يك پريده اند
آيا خبر ز خويش نداري مگر هنوز ؟
اين عنكبوت زرد كه خورشيد نام اوست
ديگر ميان زاويه ي برگ هاي تو
تاري ز روزهاي طلايي نمي تند
ديگر نگین ماه بر انگشت شاخه هات
سوسو نمي كند
چشمك نمي زند
ديگر درون جامه ي سبزي كه داشتي
آن آشيان كوچك گنجشك هاي باغ
چون دل نمي تپد
آن روز ، آشيانه ي آنان دل تو بود
آيا بر او چه رفت كه ديگر نمي تپد ؟
اين دل ، نشان هستي بي حاصل تو بود
مرغان برگ هاي تو در آتش خزان
يكباره سوختند و به پاي تو ريختند
گنجشك هاي در به در از آشيان خويش
همراه باد و برگ ، به صحرا گريختند
اما تو اي درخت ، تو اي بينوا درخت
چون مرده ي برهنه ي پوسيده استخوان
بر گور بي نشانه ي خويش ايستاده اي
بنگر كه هر چه داشتي از دست داده اي
بنشين كه بعد ازين
ديگر به خنده لب نگشايد شكوفه اي
زيرا به روي هيچ لبي ، جاي خنده نيست
بنشين كه بعد ازين
ديگر ز لانه پر نگشايد پرنده اي
زيرا كه در حباب فلزين آسمان
ديگر هوا نمانده و ديگر پرنده نيست
اي بينوا درخت
آيا خبر ز خويش نداري هنوز هم ؟
از ياد آسمان و زمين هر دو رفته ا ي
آيا در انتظار بهاري هنوز هم ؟
(نادر نادر پور)
پ ن: زنده در گور...
بهار امسال ، خاموش است
نه شمع غنچه اي در شمعدان شاخه ها دارد
نه آتشبازي سرخ و بنفش ارغوان ها را
بهار امسال ، بغضي در گلو دارد
فروغ خنده از سيماي او دور است
عروس آفتابش زنده در گور است
مگر سيلاب اشكش پاك گرداند
ز لوح سينه ي او حسرت رنگين كمان ها را
(نادر نادر پور)
پ ن : چه خوب میشه که...
!