مثل پرنده يي كه در شور مردنست مثل شكوفه يي كه در شور ريختن مثل همين پرنده ي خاموش كاغذي انجا نشسته بود نگاهش پرنده وار و پشت او به باران باران پشت پنجره باريد و ايستاد من بيم داشتم كه بگويم شكوفه ها از كاغذند من بيم داشتم كه بگويم پرنده را نه سال پيشتر توي بساط دستفروشي خريده ام و چشم هاي او را از شيشه هاي سبز تهي كرده ام من بيم داشتم كه بگويم اتاق من خاموش و كاغذيست باران پشت پنجره باران نيست باران پشت پنجره باريد ايستاد مثل همين شكوفه ي خاموش مثل همين پرنده ي خاموش آنجا نشسته بود و پشت او به پنجره ي سبز من بيم داشتم كه شبي موريانه ها بيداد كرده باشند
(م. آزاد)
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 2:13 توسط شاید آدمم
|
من کیم؟
من خودمم!!! نمیخوام از خودم بترسم یا فرار کنم. دارم دنبال خودم میگردم! اما انگار خود را یافتن سخت تر از هر چیز است! و شاید من خود ـ سکوتم!!!
سکوتی که از آن گریزانم!
...
خواهشا ً از نوشتن کامنت هایی با مضمون من آپم بدو بیا ....قشنگ مینویسی... و این جور چیزا خودداری کنین... ممنون! از بلاگ کسی خوشم بیاد لینک میکنم..انتظار لینکم ندارم..نمک گیر نمیشین..فقط واسه اینکه دسترسی به بلاگشون راحت باشه!