مممم...خب دلم برای بلاگستان تنگ شده بود...برای دوستای بلاگیم ...کلکل های قدیمی با نیمه ی ماه...خوندن پستهای بچه ها...دلم تنگه برای الی...رفتنش ناگهانی بود...داشتم کامنت های قبلی رو میخوندم...کامنت حسام واسم واقعاً آروم کننده بود تو زمانی که همه باهام افتاده بودن رو دنده ی لج...البته اون موقع نیمه ی ماهم حرفی زد به حمایت از من ولی با حرفش حال نکردم..شاید واسه اینکه یه جور کنایه به یکی از دوستان بود...بلاگ سامان ، بلاگی که همیشه دوسش داشتمو وقتی میخواستم بلاگشو ببندم یه خنده ی محوی گوشه ی لبم بود......آخ آخ آخ امان از دست پست های dxdt که همیشه بعد از یه روز فکر کردن و چند بار خوندن تازه یه چیزایی دستگیرم میشد...
ولی با این حال بازم دوست داشتم پستاشو...پست های Lord هم که دیگه توووپ بود...نمیدونم رعایت حال مارو میکرد باز زیاد مثل dxdt سخت نمینوشت...به هر حال دستش درد نکنه... دیگه...ممم...فعلا ْ همینقدر بسه...زیادی حرف زدم دیگه!![]()
falling up
I tripped on my shoelace
And I fell up
up to the roof tops
up over the town
up past the tree tops
up over the mountains
up where the colors
Blend into the sounds
but it got me so dizzy
When I looked around
I got sick to my stomach
And I threw down
سقوط به بالا
بند کفشم گیر کرد به پاها ،سقوط کردم به بالا...رو،پشت بام ها ،بالای شهرها،از روی درخت ها ، تا روی کوه ها ، جایی که رنگ ها ، قاطی میشوند با صداها . سرم گیج رفت ، وقتی نگاه کردم به دور و برها ، حالم به هم خورد در جا ، بعدش هم آوردم بالا. "شل سیلور استاین"