دیگر این روزها کسی مانند سهراب نمیپرسد خانه ی دوست کجاست؟چه بسا دیگر در پشت دریاها شهری نیست...و آن مرغ مهاجر، در راه قاصدکی نمی بیند...و من اینجا بر روی صندلی ام لمیده ام و به این فکر میکنم که آیا بازهم به قول فروغ باید پرواز را به خاطر بسپارم؟! و در آرزوی پروازی دیگر باشم؟! ، به ترسش می اندیشم ، ترس این زن چه آشناست... و آن وقت به یاد شاملو که میگوید : "هراس من باری از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از آزادی مردم افزون باشد"... اشک در چشمانم حلقه می زند...! و باز هم به یاد شوخی سنگینی که محیط با سهراب کرد نیشخندی می زنم..و به یاد اخوان و قاصدک...به عالم حافظ می روم...! و ساعت ها در آن عالم می مانم و با لمس کلاویه ها اشکم سرازیر می شود !و بعد که آروم میشوم به یاد نیچه که میگوید اگر میخواهی خوب بخوابی بیدار باش ...لبخندی بر روی لبانم می نشیند! که آیا من بیدارم یا خواب؟!